سفر
سلام نی نی خوشکله مامان بابا می دونی امروز چی شد بابایی؟ بابایی رفت ارائه ریاضی شو داد. خیلی وقتمو گرفت عزیزم. فردا شب دارم میرم کرمون. آخه قراره با مامانی با هم بریم مشهد. این اولین سفرمون بعد از عقدمونه. نمیدونی چقد انتظارشو کشیدم بابایی. دو سال پیش از امام رضا خواستم شایدم سه سال. درست یادم نیست گلم. این دفه که با مامان بزرگ اینا رفتم دلم گرفته بود. از امام رضا هیچی نخواستم. همش رفتم پا ضریحش گفتم امام یادته آخرین باری که از پیشت میرفتم چه خواهشی ازت کردم؟ همش بغضم میگرفت بابایی. الان خدا دنیا رو بهم داده. دیگه فقط و فقط یه مشکل تو زندگیم دارم. اونم اندفه که رفتم میرم پا ضریح امام رضا. متوسل به حضرت فاطمه و حضرت ابولفضل میشم. ...
نویسنده :
مامان
18:34
سلام
سلام گل خوشبوی مامانی شرمندتم مامان گلی. چند وقته میخوام بیام برات یه مطلب قشنگ بنویسم. اما نمیتونم. چون حسش نمیاد. چون دلم میخواد وقتی میخوام واسه پاره تنم بنویسم با تمام احساسم و از اعماق وجودم بنویسم. مامانی اومدم بهت بگم اایندفعه همواسه مامانی دعا کن بتونم کاری میخوام انجام بدم. دوست دارم عزیزم. ایشالا دوباره احساسم که جوشید میامرو وب قشنگت رهاش میکنم. خیلی میخوامت گلی.
نویسنده :
مامان
16:15
بوی عید
سلام مامان گلی. سلام فرشته کچلوی مامانی. مامانم کم کم داره بوی عید میاد. عید امسال رنگ و بوی تازه ای واسه مامانی داره. چون اولین عیده که کنار بابایی مهربون و عزیزم. وااااااااااااااای خدا جونم شکرت. مسعوود جون عاشقتم. خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم که تو کنارمی. چه عیدی بشه امسال. از یک ماه پیش بوی طراوت و شادابیشو تو زندگیم احساس میکنم. ایشالا سال اینده عید رو 3 تایی تجربه میکنیم. خیلی امشب دلم هوای بچه گی هام کرده. خدایا این دنیا چه زود میگذره. انگار همین سال پیش بود مامانم دست من و خاله نرگس رو میگرفت و می برد بازار و واسه عیدمون کلی لباس عیدی برامون میخرید. یاد اون روزی که اولین بار مانتو های خفاشی مد شده بود به خیر. مامانم برام یه جفت...
نویسنده :
مامان
1:09
نی نی خوشکلم
سلام ستاره اسمون دل مامانی. الهی که فدای وجود مجازیت شم مامانی. گل من، شرمندتم که دیر به دیر میام برای روشنایی قلبم مطلب مینویسم. این روزها حسابی سرم شلوغه و درگیرم. مجبورم تند تند خودمو به بقیه برسونم. گاهی حس میکنم خیلی عقبم و گاهی ارومم. بابایی هم حسابی درگیره. اما یه خبر خیلی خوب برات دارم عزیزم. اسم مامانی و بابایی واسه مشهد در اومده و از طرف دانشگاه قراره بریم مشهد.هوراااااااااااااااااااااا خیلی خوشحالم نازنینم. به قول بابایی سالهاست که انتظار این روز رو میکشیدم. این سفر یه جورایی اولین سفر دو نفری مامانی و بابایی میشه و یه جورایی ماه عسلمون میشه. اولش که همه کاروانها پر شده بود خیلی ناراحت شدیم. اخه نمیدونی چقد انتظار...
نویسنده :
مامان
14:13
اوضاع و احوال
دلتنگی مامان
سلام مامانی. سلام عزیز دلم. ساعت الان 3 صبحه. اما مامان دلش گرفته مامانی. تنهایی به مامان فشار میاره عزیزم. خیلی وقتا ارزو میکنم کاش بابایی پیشم بود و مرهمی بر ذل خسته مامانی. اما چه کنم که سرنوشت خواسته ما از هم دور باشیم و مدتی کنار بابایی نباشیم. نمیدونم شاید خدا خواسته اینجوری ما رو قویتر و محکمتر از همیشه کنه. نمیدونم حکمتت چیه خداجونم اما هر چی هست توکل به خودت میکنم. خدا جونم این بنده حقیرت امشب اومده ازت بخواد مواظبش باشی. نزار پاش به خطا بره.خدا جونم تاوقتی خودت صلاح بدونی صبر میکنم. اما زوذ تمومش کن خدا جونم. نی نی گلم چنذ وقته بدجور به بنبست خوردم. میدونم الان رو ابرا اون بالا بالاها خوابی. اما وقتی از خواب نازت ...
نویسنده :
مامان
11:02





